
|
خاطرات با طعم دیروز
گذر لحظه ها
|
[ چهارشنبه هشتم دی 1389 ] [ 0:14 ] [ ل.ی.ل.ا بانو ]
[ ]
به امید خدا کم کم دارم به آخرهای راه می رسم هر چند کمتر از سه ماه مونده وبنظر طولانی میاد ولی هر روز روزهارو تو تقویم خط می زنم ومیگم چیزی نمونده خدارو صد هزار مرتبه شکر میکنم که تا اینجای راه کمکم کرد و امیدوارم این راه باقیمونده رو هم کمکم کنه تابتونم صحیح وسالم پسرمو بغل کنم .
وقتی دراز میکشم شاید چندین ساعت به شکمم چشم می دوزم ومنتظر حرکاتش میشم واصلا هم خسته نمیشم وقتی تکون می خوره وشکم منو عین موج بالا وپایین میبره کلی ذوق میکنم واشک توی چشمهام حلقه میزنه به قدرت خدا پی میبرم باورم نمیشه که موجود زنده ای در درون منه وداره زندگی میکنه چه حس زیبایی؟ از صمیم قلبم برای تمام ارزومندان دعا میکنم که خدا هم به زودی زود اولادی صحیح وسالم بهشون عطا کنه تا طعم مادر شدنو بچشند الهی آمین دعا در حق منو پسرم هم یادتون نره [ شنبه بیست و چهارم مهر 1389 ] [ 15:21 ] [ ل.ی.ل.ا بانو ]
[ ]
چند روز دیگه پنج ماهم تموم میشه .حالم نسبتا خوب شده .تازه دو هفته هست که دارم تکونهاشو حس میکنم مثل موج میمونه بعضی وقتها هم ضربه میزنه
تا وقتی تکون نمی خورد چندان حسی بهش نداشتم ولی از وقتی تکونها شو حس کردم حس مادریم گل کرده هر روز صبح بهش سلام میدم وباهاش حرف می زنم یه شعر مخصوص هم براش درست کردم که روزی چند بار براش می خونم می دونید کدوم شعر؟ پسر پسر قندو عسل ...... بله نی نی ما پسره
ادرس وبلاگ نی نی من [ چهارشنبه دهم شهریور 1389 ] [ 0:42 ] [ ل.ی.ل.ا بانو ]
[ ]
وقتی آرین تنها نوه امون بود خیلی خیلی براش غش میکردیم از خرید خوراکی گرفته تا اسباب بازی و لباس وکلی چیز دیگه ولی از وقتی این پویا فسقلی اومده ای بگی نگی یه کمی از توجهات بیش از حدمون به آرین کم شده وبه پویا منتقل شده
واقعا چرا ادم برادر زاده یا خواهر زاده اشو اینقدر دوست داره؟ خاله شدن مزه اش خیلی خیلی خیلی شیرینه امروز که پویا رو ببینم از فرداش دلم براش تنگ میشه تا اینکه دوباره ببینمش همش تو موبایلم عکسهاشو نگاه میکنم وقربون صدقه اش میرم الان دیگه خیلی وقته از آرین عکس نگرفتم همش پویا. موبایلم پر شده از عکس و فیلم پویا شما خاله ها هم اینطوری هستید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آرین بلا پویا فسقلی
[ دوشنبه چهارم مرداد 1389 ] [ 12:10 ] [ ل.ی.ل.ا بانو ]
[ ]
فعلا درحال دست وپنجه نرم کردن با عوارض بارداری هستم .نمی دونم کی تموم میشه میگن دوره اش تا سه ماهه اوله ولی هرچی هست وهر چقدر هست واقعا سخته .شب تصمیم میگیری فردا صبح که از خواب بلند شدی فلان کارو بکنی فلان جابری وکلی برنامه دیگه ولی اول صبح با یک حال وحشتناک از خواب بیدارمیشی اگه فوری یه لقمه چیزی نخوری فکر میکنی معده ات داره سوراخ میشه وهمین الانه که بمیری بعد از خوردن صبحانه یک بی حالی وضعف شدید میاد سراغت که فقط دوست داری سرت رو بالش باشه وبری توکما وهیچی نفهمی برخلاف عادت خانمهای باردار که اول صبح تهوع واستفراغ دارند مال من از ساعت ۱۰ شب به بعد شروع میشه وخیلی عذابم میده وتقریبا خواب برام حروم میشه
خدارو شکر حسرت همچین روزهایی رو داشتم ومنتظرش بودم الانم نباید ناشکری کرد الان هزار دفعه قدر مامانمو میدونم با چه سختی منو باردار شده ودنیا اورده برای تمام دوستهای منتظرم از ته دل دعا میکنم که ان شاا... همچین روزهایی رو ببینند وطعم مادر شدنو بچشند الهی آمین
[ سه شنبه هشتم تیر 1389 ] [ 23:19 ] [ ل.ی.ل.ا بانو ]
[ ]
[ پنجشنبه بیستم خرداد 1389 ] [ 14:5 ] [ ل.ی.ل.ا بانو ]
[ ]
امسال برام رنگ بوی دیگه داره هر سال این موقع ها دلم میگرفت که این روز عزیز شامل من نمیشه چون من مادر نیستم ولی امسال لطف خدا شامل حالم شده ومنتی بزرگ به من نهاده ومن هم نیمه مادر شدم امروز موعد سونو گرافیم بود بالاخره اولین دیدار ما میسر شد وقلب کوچولوشو که تند تند میزد رو هم دیدم خدایا صد هزار مرتبه شکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر
مادر ای طراوت بهاران و ای هستی بخش زندگانیم [ چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389 ] [ 23:13 ] [ ل.ی.ل.ا بانو ]
[ ]
دوستهای مهربونم از نگرانی وتبریکات همتون ممنون
اگه شما دوستهای خوبم رو نداشتم تو این روزها واقعا ازغصه دق میکردم مخصوصا دوستهای نی نی سایتیم که هی بهم دلداری می دادن ومیگفتن ما دلمون روشنه به دلت بد راه نده خدایا بابت همه چیز ممنون الان دارم از سونو گرافی میام یک ساک حاملگی به قطر ۹ میلی متر در داخل حفره رحمی دیده شد اندازه زیر۵ هفته خداجونم
[ یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389 ] [ 18:4 ] [ ل.ی.ل.ا بانو ]
[ ]
درست موقعی که صبرت تموم شده .درست موقعی که جونت به لبت رسیده .درست موقعی که همه چیز تورو به گریه می اندازه .درست موقعی که اخر خطی .ودرست در اخرین لحظه ........ خدا به موقع می رسه با اینکه چندان به وضعیت خودم امیدوار نبودم اینماه ازمایش بارداری من مثبت شد به خاطر شرایط خاصم خیلی زیاد خوشحال نشدم ولی به هر حال خدارو شکر کردم که منو فراموش نکرده الان هم کاملا مطمئن نیستم که سر جاشه یانه؟ دیروز از هول و اضطرابم فوری رفتم سونو گرافی که چیزی نشون نداد گفت خیلی زود اومدی برو دوهفته دیگه بیا دفعه های گذشته همین موقع ها بود که رفتم وتوده داخل لوله رو نشون داد.با خودم میگم حتما سرجاشه وخیلی کوچیکه که هیچی نشون نداد بازم خدارو شکر میکنم وچاره ای جز صبر ندارم هر چه از دوست رسد نیکوست [ دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389 ] [ 12:3 ] [ ل.ی.ل.ا بانو ]
[ ]
آیا واقعا من حسودم ؟ تااونجایی که من میدونم در همه حال باید ملاحظه کار بود مثلا یکی خونه نداره نباید خونه داشتمونو به رخ طرف بکشیم یا زیبایمونو یا هرنعمت دیگه ای که خدابه ما لطف کرده اگه خدا لطفشو دریغ کنه از اون نعمت محروم میشیم روزجمعه به همراه خانواده همکار همسرم رفتیم پیک نیک که خیلی هم خوش گذشت یه پسر چهار پنج ساله خیلی شیطون هم دارندگه خیلی با من اخت شده من که فعلا بچه ای ندارم وچند ساله در حسرت داشتنشم طبیعیه با دیدن هر بچه ورابطه مادروفرزندی دلم به درد میاد نمی دونم شاید مادرش ازقصد اینکارو نمیکرد ولی هرکاری میکرد به نظرم افراطی بود واز دورن واقعا آتیش به روح وروان من می زد به نظر من باید ملاحظه منو میکرد چطور وقتی یکی روزه هست پیش اون هیچی نمی خوریم تا اونم دلش نخوادعین همون شرایط منو میدید آیا لازم بود اینهمه حس مادری ومادربودنشو به رخ من بکشه؟ چنان پسرم پسرم میکرد که انگار صد سال پسری نداشته از خواب بیدارش میکرد ومیگفت پاشو یه بوس به مامان بده یا یکساعت تمام توماشین محکم بغلش کرده بود ومن تمام این صحنه هارو با حسرت نگاه میکردم وکم مونده بود اشکهام سرازیر بشه نمی دونم شاید حسابی بهش حسودی کردم ولی همون لحظه از ته دلم آرزو کردم که ای کاش منهم بچه ای در بغل داشتم ای کاش ولی افسوس....................................... احساس میکنم دیگه کم کم از این وضع خسته شدم منی که اینهمه امیدوار بودم وبه تقدیرم قانع منی که همه رو نصیحت میکردم و میگفتم به خواست خدا راضی باشید کم کم نارضایتی خودم بر ملا میشه هرچه بگندد نمکش میزنند وای به روزی که بگندد نمک خدایاااااااااااااااااااااااااا کمکم کن این روحیه به ظاهرخوب ولی ازدرون خراب منو خودت روبه راه کن هر طوری که بشه فقط آرومم کن کمکم کن تا به سرنوشتم راضی باشم وهیچ وقت گلایه نکنم
[ یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 ] [ 18:49 ] [ ل.ی.ل.ا بانو ]
[ ]
|